حمام بی درد سر
سلام زندگی مامانی
همین طور که تو پست قبلی بهت گفته بودم دیگه تو حموم گریه نمیکنی.. یعنی از تاریخ سیزدهم خرداد نود و سه.
تو این مدت همش قصه ها و داستانام در مورد حموم رفتن و حموم نرفتن بود.
خودم دیگه خسته شده بودم از بس که تو حموم گریه می کردی.
دلم برات کباب میشد تحمل گریه ها و التماست رو نداشتم. خداروشکر که گذشت.
حتی اطرافیان هم همیشه از خوبی های حموم برات می گفتن.
یه بار خونه خانوم مقدم که از کربلا برگشته بود به بچه ها صابون و شامپو کوچولو که از کربلا آورده بود میداد شما با خوشحالی زیاد گرفتی.
خانوم مقدم بهت گفت این شامپو رو ببر تو حموم سرتو باهاش بشور تمیز و خوشگل بشی اصلا انگاری داشتی می لرزیدی....
شامپوشو بهش پس دادی گفتی نمی خوام...
لباسایی رو که خودت دوست داشتی رو بهت نشون میدادم می گفتم میخوای بپوشی خوشحال می شدی
و لباستو در میاوردی میگفتم اول برو حموم تمیز بشو بیا تنت کنم گریه می کردی و میگفتی نمیخوام
خلاصه بگم که همه جوره از حموم فراری بودی...
خیلی وقت بود که اون خونه ای که عمه فاطمه اینا زحمت کشیدن برای تولدت آورده بودن رو برات باز نکرده بودم. خیلی دوست داری.... گیر دادی که خونه می خوام.
منم جعبه شو آوردم بهت دادم گفتم تا شما بری حموم من برات درست می کنم. دو دل بودی..
هم خیلی خونه رو می خواستی هم اصلا حموم رو نمی خواستی... خلاصه کلی باهات حرف زدم تا با بابایی رفتی حموم..
بغض کرده بودی ولی صدات در نمیومد.
گفته بودم اگه گریه کنی خونه برات درست نمی کنم.
از سر شستن خوشت نمیاد ولی درکل خیلی دختر خوبی بودی.و منم از این بابت خیلی خوشحالم.
از اون روز به بعد بیشتر روزا میری حموم.. لباساتو در میاری میگی مامان بیا.
منم میام اول مای بی بی تو باز میکنم و خودت میری حموم تنهایی.. ده دقیقه که بازی میکنی صدام میکنی که حوله بیار.....
جیگر مامان خانمی شده دیگه!!!!!
بعدا اضافه شد:
دختر گلم یه سری عکس برات گذاشته بودم که به علت یه سری مشکلات ، بابایی همه رو حذف کرد شاید بعدا تو خصوصی برات بزارم.
فعلا این پست عکس نداره.



حمام بی درد سر 

