حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

حمام بی درد سر

1393/4/2 2:12
451 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام زندگی مامانی

 

همین طور که تو پست قبلی بهت گفته بودم  دیگه تو حموم گریه نمیکنی.. یعنی از تاریخ سیزدهم خرداد نود و سه.

تو این مدت همش قصه ها و داستانام در مورد حموم رفتن و حموم نرفتن بود.

خودم دیگه خسته شده بودم از بس که تو حموم گریه می کردی.

دلم برات کباب میشد تحمل گریه ها و التماست رو نداشتم. خداروشکر که گذشت.

حتی اطرافیان هم همیشه از خوبی های حموم برات می گفتن. یه بار خونه خانوم مقدم که از کربلا برگشته بود به بچه ها صابون و شامپو کوچولو که از کربلا آورده بود میداد شما با خوشحالی زیاد گرفتی.

خانوم مقدم بهت گفت این شامپو رو ببر تو حموم سرتو باهاش بشور تمیز و خوشگل بشی اصلا انگاری داشتی می لرزیدی....

شامپوشو بهش پس دادی گفتی نمی خوام...

لباسایی رو که خودت دوست داشتی رو بهت نشون میدادم می گفتم میخوای بپوشی خوشحال می شدی  و لباستو در میاوردی میگفتم اول برو حموم تمیز بشو بیا تنت کنم گریه می کردی و میگفتی نمیخوام

خلاصه بگم که همه جوره از حموم فراری بودی...

خیلی وقت بود که اون خونه ای که عمه فاطمه اینا زحمت کشیدن برای تولدت آورده بودن رو برات باز نکرده بودم. خیلی دوست داری.... گیر دادی که خونه می خوام.

منم جعبه شو آوردم بهت دادم گفتم تا شما بری حموم من برات درست می کنم. دو دل بودی..

هم خیلی خونه رو می خواستی هم اصلا حموم رو نمی خواستی... خلاصه کلی باهات حرف زدم تا با بابایی رفتی حموم..

بغض کرده بودی ولی صدات در نمیومد. گفته بودم اگه گریه کنی خونه برات درست نمی کنم.

از سر شستن خوشت نمیاد ولی درکل خیلی دختر خوبی بودی.و منم از این بابت خیلی خوشحالم.

از اون روز به بعد بیشتر روزا میری حموم.. لباساتو در میاری میگی مامان بیا.

منم میام اول مای بی بی تو باز میکنم  و خودت میری  حموم تنهایی.. ده دقیقه که بازی میکنی صدام میکنی  که حوله بیار.....

 

  جیگر مامان خانمی شده دیگه!!!!!

 

 

بعدا اضافه شد:

 

دختر گلم یه سری عکس برات گذاشته بودم که به علت یه سری مشکلات ، بابایی همه رو حذف کرد شاید بعدا تو خصوصی برات بزارم.

فعلا این پست عکس نداره.

 

پسندها (2)

نظرات (4)

مامان علیرضا
18 تیر 93 2:33
الهی خاله قربونت بره که بالاخره با حموم آشتی کردی عزیزم.ایشالا اون یه ذره اذیتی هم که بابت سر شستنت داری برطرف بشه عزیز دلم. مامانی پست حمومش رو رمز دار کن خدایی نکرده دختر گلمون رو چشم نزنن.همین الان هم زحمت دود کردن اسفند رو بکش.
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
خدا نکنه خاله ی مهربون به رمز دار کردن نکشید همش حذف کردم. ممنون که به فکرمی
بابا و مامان
18 تیر 93 13:29
فدای نازی خانم
مریم
19 تیر 93 5:25
سلام برجیگر طلای خودم ،خیلی خوشحالم که بالاخره این پروژه حمام رفتن به خیر و خوشی به اتمام رسید(یه پیشنهاد به مامانی حدیثه سادات اینکه لینک حمام پر دردسر رو پایین همین پست اضافه کنن تا هرکی میخواد بره بخونه و ببینه دخمل خانم چقد حموم رو دوست نداشته)،حالا یه خاطره از من،پریروز که خونه مادر جون اینا بودیم من از توی اتاق اومدم توی حال داشتی با بچه ها توپ بازی میکردی یهو توپ و قل دادی جلو پام و گفتی "مریم"وای عزیزم خیلی ذوق کردم ان شاالله خوشبخت و عاقبت به خیر بشییییییییی
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام زن عمو جون ممنون که همیشه بهم سر می زنی.. در مورد پیشنهادت هم باید بگم خیلی عالی بود فقط مامانم سر این پست حسابی دماغش سوخته و فکر نکنم حالا حالاها پیشنهادت رو عملی کنه شاید بعدا...... ممنون که خاطره برام گفتی امیدوارم نی نیت بیاد و زود بهت بگه مامان مریم و اون موقع حسابی ذوق کنی
زهراخ
21 تیر 93 22:56
عزیزم الهی فدات شم خداروشکرک دگه نمیترسی عاشقتم بوووووووووس
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
خدا نکنه زهرا جون. واقعا خداروشکر خیلی از این بابت راحت شدم.